مشخصات مدیروبلاگ
 
ابوعلی[1488]
هدف از بر پایی این وب آشنایی با اهداف و روش های اهل بیت عصمت و طهارت و بیان علوم ومعارف اسلامی است . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در ضمن این وبلاگ پاسخگوی سوالات دینی شماست سوالات خود را به واسطه ایمیل یا در قسمت نظرات در میان بگذارید در اولین فرصت جوابتان داده می شود. با آرزوی موفقیت روز افزون برای دوستداران ائمه معصومین علیهم السلام .

خبر مایه
پیوند دوستان
 
مجمع جهانی اسلام شناسی نــوروز جــمشیــدی ابــوتــراب نـــــور غـــــدیــر بیان حقیقت مقتدای مسیح شیعه اثنی عشری کانون فرهنگی الرضوان بـلــاغ سایت رسمی حرم حضرت ابالفضل سایت رسمی حرم کاظمین ساعت یک و نیم آن روز یک عاشقانه ی ساده برای من...... دلو بزن به دریا تینا محسن حیدری منتظران مهدی(عج) معماری نوین پارسی نامه غزلیات محسن نصیری(هامون) دل شکسته sajadb.tk بیخیال همه حتی زندگیم نت سرای الماس شادِ شاد طب سنتی@ مشاوره وروان شناسی من،منم.من مثل هیچکس نیستم ...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست مقبلی جیرفتی موسسه (کانون) فرهنگی هنری قرآن و عترت حسن آباد جرقویه علیا من.تو.خدا پسران علوی - دختران فاطمی تینا!!!! مرام و معرفت ستاره طلایی تنهایی....... پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ... نگاهی نو به مشاوره ❤ღمشکات نور الله ღ❤ گل باغ آشنایی راه و چاه طراوت باران وبلاگ گروهیِ تَیسیر نور وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید) جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی صراط مستقیم *×*عاشقانه ای برای تو*×* اسیرعشق دستگاه بادکش طبی بدن رفع خستگی و حجامت ما تا آخرایستاده ایم هسته گیر آلبالو رضا صفری جبهه مقاومت و بیداری اسلامی

دوره گردى که در اثر خدمت به مادر براى او کشف حجاب ملکوت شد!!

کشف حجاب ملکوتداستانی را مرحوم علامه طهرانی در کتاب نور ملکوت قران ج 1 ص 141 الی 145 بیان فرموده اند که بنده خیلی لذت بردم و هر بار مطالعه می کنم برایم تازه گی دارد که بعضی افراد عجب برخورد هایی دارند.  داستان را کامل مطالعه کنید.          پشیمان نمی شوید.

 می فرماید: یکروز در طهران، براى خرید کتاب، به کتاب فروشى إسلامیّه که در خیابان بوذر جمهرى بود رفتم، ...  مردى در آن أنبار براى خرید کتاب آمده، و کمر بند چرمى خود را روى زمین پهن کرده بود؛ و مقدارى از کتابهاى ابتیاعى خود را بر روى کمربند چیده بود؛ از قبیل قرآن، و مفاتیح، و کلیله و دمنه، و بعضى از کتب قصص و رسائل عملیّه و مشغول بود تا بقیّه کتابهاى لازم را جمع کند؛ و بالاخره پس از إتمام کار، مجموع کتاب‏ها را که در حدود پنجاه عدد شد، در میان کمربند بست؛ و آماده براى خروج بود که: ناگهان گفت: حبیبم الله. طبیبم الله یارم. یارم. جونم. جونم.

برای مطالعه کامل متن به ادامه مطلب بروید          

چون نگاه به چهره‏اش کردم، دیدم. خیلى قرمز شده، و قطراتى از عرق بر پیشانیش نشسته؛ و چنان غرق در وَجْد و سرور است که حدّ ندارد. گفتم: آقاجان! درویش جان! تنها تنها مخور، رسم أدب نیست!

شروع کرد یک دور، دور خود چرخ زدن؛ آنگاه با صداى بلند و سوزناک این أبیات از باباطاهر عریان را بسیار شیوا و دلنشین خواند

          اگر دِلْ دلبرِ دلبرْ کدام است؟             و گر دلبر دلِ دل را چه نام است؟

          دل و  دلبر بهم  آمیته  وینُم                نذونُم دل که و دلبر کدام است؟

          دلى   دیرُمْ  خریدار  محبّت                 کز او  گرم  است  بازار  محبّت‏

           لباسى  بافتم  بر  قامتِ  دل              ز  پودِ  محنت  و  تار   محبّت‏

           غم عشقت بیابون پرورم کرد               هواى بخت بى بال و پرم کرد

           بمو گفتى صبورى کن صبورى               صبورى طرفه خاکى بر سرم کرد

           به صحرا بنگرُم صحرا تَه وینُم                به دریا بنگرُم دریا تَه وینم‏

            بهر جا بنگرم کوه و در دشت               نشان از قامت رعناته وینم‏

در اینحال ساکت شد، و گریه بسیارى کرد؛ و سپس شاد و شاداب شد، و خندید. گفتم: أحسَنت! آفرین! من حقیر فقیر وامانده هستم. انتظار دعاى شما را دارم! شروع کرد به خواندن این أبیات‏

           مو از قالوا بلى تشویش دیرُم             گنه از برگ و بارُون بیش دیرُم‏

             اگر لَا تَقْنَطُوا دستم نگیره             مو از یَا وَیْلَتَا أندیش دیرُم‏

             بورَه سوتَه دلان تا ما بنالیم             ز دست یار بى‏پروا بنالیم‏

             بشیم با بلبلِ شیدا به گلشن             اگر بلبل نناله ما بنالیم‏

           بورَه سوتَه دلان گردِهم آئیم             سخن واهم کریم غم وانمائیم‏

             ترازو آوریم غمها بسنجیم             هر آن غمگین تریم سنگین‏تر آئیم‏

 

گفت: الحمد لله، راهت خوب است. سیّد! سر به سرما مگذار! من بیچاره وامانده‏ام؛ تو هم بارى روى کول ما میگذارى؟!

تا آنجا که مرحوم علامه می نویسند : آن مرد گفت: من شما را مى‏شناسم؛ در مسجد قائم نماز میخوانید؛ به آن مسجد آمده‏ام؛ بازهم مى‏آیم. من جاى معینى ندارم. شب‏ها خواب ندارم؛ در طهران پارس، طهران نو، طَرَشت. و این طرف و آن طرف میروم، به قهوه خانه‏ها میروم؛ و سر میزنم. منزل سابق ما نزدیک دروازه شمیران بوده است. ولى از وقتیکه مادرم فوت کرده است، کمتر به آن منزل میروم.

گفتم: عنایات از جانب خداوند است. ولى آیا به حسب ظاهر براى این عنایاتى که به شما شده است؛ سبب خاصّى را در نظر دارى؟!

گفت: بلى! من مادر پیرى داشتم، مریض و ناتوان، و چندین سال زمین گیر بود؛ خودم خدمتش را مى‏نمودم؛ و حوائج او را برمیآوردم؛ و غذا برایش میپختم؛ و آب وضو برایش حاضر میکردم؛ و خلاصه بهر گونه در تحمّل خواسته‏هاى او در حضورش بودم. و او بسیار تند و بد اخلاق بود. بَعْضاً فحش میداد؛ و من تحمّل میکردم، و بر روى او تبسّم میکردم. و بهمین جهت عیال اختیار نکردم، با آنکه از سنّ من چهل سال میگذشت. زیرا نگهدارى عیال با این خلقِ مادر مقدور نبود. و من میدانستم اگر زوجه‏اى انتخاب کنم، یا زندگانى ما را بهم خواهد زد؛ و یا من مجبور مى‏شدم مادرم را ترک گویم. و ترک مادر در وجدانم و عاطفه‏ام قابل قبول نبود؛ فلهذا به نداشتن زوجه تحمّل کرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.

گهگاهى در أثر تحمّل ناگواریهائى که از وى به من مى‏رسید؛ ناگهان گوئى برقى بر دلم میزد، و جرقّه‏اى روشن مى‏شد؛ و حال خوش دست میداد، ولى البته دوام نداشت و زود گذر بود. تا یک شب که زمستان و هوا سرد بود و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او میگستردم، تاتنها نباشد، و براى حوائج، نیاز به صدا زدن نداشته‏ باشد در آن شب که من قلقلک را (کوزه را) آب کرده و همیشه در اطاق پهلوى خودم میگذاردم که اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم او در میان شب تاریک آب خواست.

فوراً برخاستم و آب کوزه را در ظرفى ریخته، و باو دادم و گفتم: بگیر، مادر جان! او که خواب آلود بود؛ و از فوریّت عمل من خبر نداشت؛ چنین تصوّر کرد که: من آب را دیر داده‏ام؛ فحش غریبى به من داد، و کاسه آب را بر سرم زد. فوراً کاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگیر مادر جان، مرا ببخش، معذرت میخواهم! که ناگهان نفهمیدم چه شد؟

إجمالًا آنکه به آرزوى خود رسیدم؛ و آن برق ها و جرقه‏ها تبدیل به یک عالمى نورانى همچون خورشید درخشان شد؛ و حبیب من، یار من، خداى من، طبیب من، با من سخن گفت. و این حال دیگر قطع نشد؛ و چند سال است که ادامه دارد.

در اینحال گیوه خود را وَر کشید؛ و کتاب‏ها را به دوش گرفت، و خداحافظى کرده و گفت: إنشاء الله پیش شما میآیم؛ و به سمت دَرِ أنبار براى خروج رفت. در اینحال روى خود را به طرف ما کرده؛ و این غزل را با همان آهنگ خواند:

            منم که گوشه میخانه خانقاه منست             دعاى پیر مغان وردِ صبحگاه منست‏

             گرم ترانه چنگ و صبوح نیست چه باک             نواى من به سحر آهِ عذر خواه منست‏

             ز پادشاه و گدا فارغم بحمد الله             گداى خاک درِ دوست پادشاه منست‏

             غرض ز مسجد و میخانه‏ام وصال شماست             جز این خیال ندارم خدا گواه منست‏

             از آن زمان که برین آستان نهادم روى             فراز مسند خورشید تکیه گاه منست‏

             مگر به تیغ أجَل خیمه برکنم ورنه             رمیدن از در دولت نه رسم و راه منست‏

             گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ             تو در طریق ادب باش و گو گناه منست 

انتهی کلام مرحوم علامه طهرانی

اللهم ارزقنا توفیق طاعتک

 

 


91/1/7::: 3:4 ص
نظر()
  
پیامهای عمومی ارسال شده
+ *غدیر ...* *غدیر نمایشگر اتحاد و پیوند رسالت به امامت، و نبوت به ولایت است،* وحکایت از آن مى‏کند که همچون دو پستانى هستند که براى اشراب و ارضاع طفل شیرخوار، پیوسته ملازم و مقارن و رفیق یکدیگرند، و یا همچون دو نهالى که از یک ریشه و بن روئیده شده و بهم پیوسته‏اند. *غدیر نمایشگاه على منى و انا منه در برابر دیدگان جمیع خلائق و همگى امت، و اعلان و اعلام این واقعیت به جهانیان* تا روز بازپسین است.


+ روزی امیرالمومنین علی علیه السلام برفراز منبر سخن می گفتند؛ به ناگاه مرد عربی فریاد برآورد: به من ظلم شده است! حضرت علیه السلام به او فرمودند: نزدیک بیا. هنگامی که آن مرد نزدیک آمد، امام علیه السلام فرمودند: * به تو یک ظلم شده است، اما من به اندازه ی ریگ های بیابان، قطره های باران و کرک و موی حیوانات، مورد ستم قرار گرفته ام.* . در کلام امام معصوم غلو و زیاده گویی وجود ندارد؛ . .


+ ... گفت به یکی از دوستانم به شوخی گفتم من 24 ساعت متوالی خوابیده ام دوستم گفت: *بدون غذا؟؟!!* همین سخن را به دوست دیگرم گفتم گفت: * بدون نماز؟؟!!* . . . *عکس العمل افراد نسبت به دغدغه ها و باید و نبایدهای زندگی*


+ به امید ان روزی که *عید رسمی عید بزرگ غدیر خم* باشد چشم انتظارم. در انتظار آن روزی هستم که همه مردم برای عید غدیر خانه تکانی کنند دید و بازدید کنند عیدی به هم دیگر بدهند و در یک کلام غدیر را عید بگیرند. ای امیرالمومنین ای مظلوم عالم شما مظلوم واقع شدی *حتی در بین شیعیان!!!*


+ ایام بستری بی بی دوعالم *شهیده ولایت* حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها است بیایید با اعلام عزا و به پا کردن جلسه عزاء و شرکت در محافل و مجالس عزاداری به امام زمانمان عجل الله تعالی فرجه تسلیت بگیم و خدای نکرده با تهیه لباس نو و جشن و تبریک گفتن موجب ناراحتی امام زمان نشویم *همدردی با امام زمان را با صلوات بر محمد و آل محمد و اظهار برائت از دشمنانشان از الان شروع کنیم*


+ راوی گویدامام صادق علیه السّلام فرمودند: هنگامى که دوزخیان در دوزخ جاى گیرند شما شیعیان را بجویند و نیابندتان، پس به یکدیگر بگویند: *ما لَنا لا نرى‏ رِجالًا کُنَّا نَعُدُّهُم مِنَ الْأَشرارِ أَتَّخَذناهُم سِخْرِیًّا أَم زاغَت عَنهُمُ الْأَبصارُ* ما را چه شده است مردانى را که از اشرار مى‏شمردیم نمى‏بینیم؟ آیا آنان را[در دنیا] به ریشخند مى‏گرفتیم یا چشمهاى ما بر آنها نمى‏افتد؟سوره ص/آیه62-63...


+ الْحسین بن ثویر و أبی سلمة السّرّاج قالا سمعناأبا عبد الله ع وهو یلْعن فی دبر کلّ مکتوبة أربعةً من الرّجالِ وَأَرْبعاً من النّساء *فُلَانٌ وَفلان وَفلَانٌ وَمعاویةُ وَ یُسَمِّیهِمْ* *وَفُلانةُوَفلانةوهند وَأمّ الحکم أخْت معاویة* حسین بن ثویر وابو سلمه گفتند شنیدیم که حضرت امام جعفر صادق(ع)درعقب هر نمازى چهار کس از *مردان را که فلانی و فلانی و فلانی و معاویه در حالی که اسمشان را بیان میکرد*..


+ *نمی ترسم* از کسی ولی *میترسم* از خدا . . . . . . *میترسم* از کسی که *نمی ترسد* از خدا


+ *نقل شده از یکی از شیعیان:* روزی یکی از دوستان سنی به دیدنم آمده بود. گفتگوی مفصلی درباره حقانیت اهل بیت داشتم از جمله به خطبه ی حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) در غدیرخم استناد کردم. ایشان می گفت: مولا در این حدیث به معنای دوست آمده. نهایتا هر چه دلیل آوردم قبول نکرد. خداحافظی کرد وبه سمت بلوچستان حرکت کرد. یک ساعت از رفتنش گذشته بود که به او زنگ زدم وگفتم: کاری با شما دارم باید برگردی!


+ سلام دوستان مسابقه جالبی را در رابطه با عید بزرگ غدیر خم دیدم به نظر آمد که در راستای دفاع از مظلومیت ولایت قدمی بردارم و این مسابقه را به شما معرفی میکنم و در مسابقه شرکت کنیم تا به قدر ذره خود، ران ملخى به بارگاه سلیمان حشمت و صاحب ذوالفقارش‏ هدیه آوریم‏