سفارش تبلیغ
صبا

►▌ علوم و معارف اسلامی ▌ ◄
 
ثامن تم
لینک دوستان
طراح قالب
ثامن تـــم

آیة الله گلپایگانى در تخت فولاد و دیدن ملائکه عذاب

آیة الله گلپایگانى و دیدن ملائکه عذاب در تخت فولاد 
مرحوم علامه طهرانی رحمة الله علیه در احوالات آیة الله سید جمال الدین گلپایگانی می فرماید که ایشان فرمود: من در دوران جوانى که در اصفهان بوده‏ام، نزد دو استاد بزرگ: مرحوم آخوند کاشى و جهانگیرخان، درس اخلاق و سیر و سلوک مى‏آموختم، و آنها مربّى من بودند.

به من دستور داده بودند که شبهاى پنجشنبه و شبهاى جمعه بروم بیرون اصفهان، و در قبرستان تخت فولاد قدرى تفکّر کنم در عالم مرگ و ارواح، و مقدارى هم عبادت کنم و صبح برگردم.

عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه میرفتم و مقدار یکى دو ساعت در بین قبرها و در مقبره‏ها حرکت میکردم و تفکّر مى‏نمودم و بعد چند ساعت استراحت نموده، و سپس براى نماز شب و مناجات بر مى‏خاستم و نماز صبح را میخواندم و پس از آن به اصفهان مى‏آمدم.

میفرمود: شبى بود از شبهاى زمستان، هوا بسیار سرد بود، برف هم مى‏آمد. من براى تفکّر در أرواح و ساکنان وادى آن عالم، از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکى از حجرات رفتم. و خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمه‏اى از غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمه شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادات گردم.

در اینحال دَرِ مقبره را زدند، تا جنازه‏اى را که از أرحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند، و شخص قارى قرآن که متصدّى مقبره بود مشغول تلاوت شود؛ و آنها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند.

آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند، و قارى قرآن مشغول تلاوت شد.

من همینکه دستمال را باز کرده و مى‏خواستم مشغول خوردن غذا شوم، دیدم که ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند.

عین عبارت خود آن مرحوم است: چنان گرزهاى آتشین بر سر او مى‏زدند که آتش به آسمان زبانه مى‏کشید، و فریادهائى از این مرده بر مى‏خاست که گوئى تمام این قبرستان عظیم را متزلزل مى‏کرد. نمى‏دانم اهل چه معصیتى بود؛ از حاکمان جائر و ظالم بود که اینطور مستحقّ عذاب بود؟ و أبداً قارى قرآن اطّلاعى نداشت؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت.

من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید. و اشاره مى‏کنم به صاحب مقبره که در را باز کن من مى‏خواهم بروم، او نمى‏فهمید؛ هر چه مى‏خواستم بگویم زبانم قفل شده و حرکت نمیکرد!

بالاخره به او فهماندم: چفت در را باز کن؛ من میخواهم بروم. گفت: آقا! هوا سرد است، برف روى زمین را پوشانیده، در راه گرگ است، تو را میدرد!

هر چه میخواستم بفهمانم به او که من طاقت ماندن ندارم، او إدراک نمى‏کرد.

بناچار خود را بدر اطاق کشاندم، در را باز کرد و من خارج شدم. و تا اصفهان با آنکه مسافت زیادى نیست بسیار به سختى آمدم و چندین بار به زمین خوردم. آمدم در حجره، یک هفته مریض بودم، و مرحوم آخوند کاشى و جهانگیرخان مى‏آمدند حجره و استمالت میکردند و به من دوا میدادند. و جهانگیرخان براى من کباب باد میزد و به زور به حلق من فرو مى‏برد، تا کم کم قدرى قوّه گرفتم.

باید به منکرین معاد گفت: اینها هم قابل انکار است‏

معاد شناسى، ج‏1، ص: 142-144

 


دوشنبه 91/7/10 .:. 3:51 عصر .:. ابوعلی نظرات ()


.:.  کدنویسی : وبلاگ اسکین  .:.  گرافیک : ثامن تم  .:.
درباره وبلاگ

هدف از بر پایی این وب آشنایی با اهداف و روش های اهل بیت عصمت و طهارت و بیان علوم ومعارف اسلامی است . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در ضمن این وبلاگ پاسخگوی سوالات دینی شماست سوالات خود را به واسطه ایمیل یا در قسمت نظرات در میان بگذارید در اولین فرصت جوابتان داده می شود. با آرزوی موفقیت روز افزون برای دوستداران ائمه معصومین علیهم السلام .
امکانات وب


بازدید امروز: 91
بازدید دیروز: 48
کل بازدیدها: 128678